
هميشه از عقربه هاي ساعت ديواري عقب مي افتم، هميشه بعد از پرنده ها به آسمان ميرسم و يادم ميرود وقتي غروب ميشود، به ستاره ها سلام کنم.
سالهاست مدادي را که به رنگ تو بود گم کرده ام. سالهاست سراغ چمدان قديمي را نگرفته ام، حال جاده ها را نپرسيده ام و قاب عکسها را پاک نکرده ام.
حق با توست. بعد از من و تو اين ديوارها همچنان ميمانند و قد ميکشند و پروانه هاي بازيگوش زمين را بر بالهاي خود ميگذارند و به اين سو و آن سو ميبرند. آيا بعد از من و تو کسي هست که بادکنک ها را باد کند ، يک ليوان آب به دست باغچه ها بدهد، از شاخه هاي نازک درخت توت بچيند و عصاي پدر را در دست او بگذارد؟ سالهاست که اشکهايم را نديده ام و به بدرقه ي هيچ سربازي نرفته ام و حتي رود کوچکي را به دفترچه ي يادداشت راه نداده ام، سالهاست که به تو گريه نکرده ام...
يادت هست؟ يادت هست هر روز قبل از آفتاب با سنجاقکها به ديدن گيسوانت مي امدم؟ يادت هست روي تپه هاي بهشت با فرشته ها صبحانه ميخورديم؟ يادت هست تو زمزمه ميکردي زندگي بي حول و آواز هم ميگذرد ولي بي عشق نه؟
پس زندگي بي دستهاي من و تو هم سبز ميماند ولي بي عشق نه...![]()




جومونگ
سوسانو
بانو یوها
گوموا







